تبليغات|طراحی سایتX
لحظه هاي آبي من

لحظه هاي آبي من

ارسال برای دیگران
می خندد:"خوبه ...خوبه...تا امید هست همه چیز هست..."
دلتنگ همین جمله هایت بودم استاد...همین امیدهای آبکی نمکین ات...
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 29 ارديبهشت 1391 و ساعت 02:25 + نظر(1)
ارسال برای دیگران

کنده کنده می شود

شعر

مثل خون مانده ای که بر دیواره ی تنم جا خوش کرده است

و درد

زیر ناخنهای کبودم

بی رنگ می شود

اردبیهشت 91

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 و ساعت 01:10از موضوع :شعر + نظر(1)
ارسال برای دیگران
خودم را
پس زده ام
به پستویی که از آن بیرون جهیده بودم
گودالی معطر
لباسی زرین
و گردنبند تحسینی که به گردنم آویخته بودند
خودم را پس زده ام
کتابی در دستم سوزانده می شود
و
روسری ابریشمی بر سرم شعله می کشد
طنابی نیست
نجاتی نیست
دستان عرق کرده ام
خاکستری را به تن گرفته است
که دیگر به جوی آب باز نمی گردد

اردیبهشت 91
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 و ساعت 11:21از موضوع :شعر + نظر(0)
ارسال برای دیگران
زمان ایستاده است
خورشید را به زنجیر کشیده است
جادوگری
که جادویش را از دست داده است
شب
روز
فقط جادویی است
که جادوگری پیر راز باطل شدنش را فراموش کرده است

اردیبهشت 91
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 و ساعت 06:18از موضوع :شعر + نظر(0)
ارسال برای دیگران
به هیئت مرده ای که شب پیش از گور برآمده است
از جا برمی خیزم
نه روحانی
نه پاکیزه
نه آن گونه که از مردن خویش آگاه باشم
به وقت برخاستن
به هیئت مرده ای برمی خیزم
که نان از کف داده است
از جا برون انداخته شده است
و اتصالش به دنیای زندگان به هیچی دوخته شده باشد
این گونه است در میان جمع زیستنم
این روزها
اردیبهشت 91
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 و ساعت 07:24از موضوع :شعر + نظر(0)
ارسال برای دیگران
یکم-
زیر لب می گویمش. شیفته می شوم.پی چیزی می گردم تا ثبتش کنم. پیش از آنکه مدادی یا خودکاری پیدا کنم فراموشش می کنم.

دوم-
عزیزم...من شش ساله اینجام.گوش کن تا روندش رو برات بگم.
( خطاب به یک ترمک کله داغ)

سوم-
آخ آخ زده رو دست فهیمه رحیمی ... با این داستانهایی که تعریف می کنه...خیلی خندیدم... .
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در يكشنبه 24 ارديبهشت 1391 و ساعت 11:22از موضوع :روایتی از حالم + نظر(1)
ارسال برای دیگران
رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 و ساعت 11:22از موضوع :خوانده ها و شنیده ها + نظر(1)
ارسال برای دیگران
غم
آب است
می کوبد دریچه ها را
چشم باز می کنم
سیل می برد مرا
به دور
خیلی دور

اردیبهشت 91
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391 و ساعت 10:17از موضوع :شعر + نظر(0)
ارسال برای دیگران
من ایده آل گرا هستم.معلوم است که هستم.من سخت گیرم.در انتخاب مسائل مهم زندگی ام مو را از ماست می کشم.چرا این کار را نکنم؟ هیچ چیزی بدتر از این نیست که آدم برگردد به پشت سرش نگاه کند و بگوید عجب!این چه راهی بود که آمدم؟این چه شغلی بود که انتخاب کردم؟این چه آدمی بود که برای همراهی در زندگی ام انتخاب کردم؟ این جور انتخابها رنگ لباس نیست که پشیمان بشوم بگویم جهنم ضرر!دفعه دیگر آن یکی رنگش را می خرم.این جور انتخابها آرامش زندگی آدم است.آدمی که شغلش را دوست ندارد؟ برای به دست آوردن انتخابهای دلخواهش تلاش نمی کند و برای رسیدن به اینکه چه چیزی دلخواهش است فکر نمی کند به نظرم آدم بی مسئولیتی است.انگار خودش را دوست ندارد.انگار حوصلۀ خودش را هم ندارد.حالا یک تصمیمی بگیرم ببینم چه می شود؟ حالا این رشته را انتخاب کنم ،حالا بروم اینجا سر کار ،حالا این آدم که به نظر آدم بدی نمی آید، حالا ... .
مگر آدم چند بار در این شکل و هویت زندگی می کند که این قدر برای انتخابهای مهم زندگی اش سهل انگاری می کند؟*
برای خودم این ایده آل گرایی عین واقع بینی است.پذیرش مشکلات و محدودیتها و انتخاب راهی که به ایده آل زندگی ات نزدیکتر است.من به تلاش نکردن نمی گویم واقع بینی،به سهل انگاری، به خمودگی  و به کوچک کردن مسائل بزرگ هم.
* فرض بر اینکه کسی به تناسخ اعتقاد داشته باشد که من البته چنین اعتقادی ندارم.
پ.ن. دغدغۀ این روزهایم این است که من به عنوان یک دوست چه قدر می توانم در روند زندگی دوستانم تاثیر خوب داشته باشم؟ این تاثیر خوب به معنی مداخلۀ مستقیم و غیر مستقیم است؟ چه قدر می توانم موانعی که قکر می کنم رشد شحصیتی شان را مختل می کند از سر راه بردارم؟ در تمام این روزها سخت خودم را  سرکوب کرده ام: کار چی؟ سرکار هم می ری؟ و به خودم نهیب می زنم فکرت را تحمیل نکن. چرا ؟چرا نمیای؟ بابا بی خیال! تو بیست و چند سالته! و به خودم نهیب می زنم مداخله نکن.هر کسی خودش برای استقلال خودش می جنگد.و .... این ماجرا همچنان ادامه دارد... .
پ.ن.1. یکی از دوستان معتقد است همه ی آدمها توان و ظرفیت این را ندارند که راهشان را خودشان پیدا کنند، و تصمیمهای مهم زندگی شان را بگیرند و من توی کتم نمی رود چه طور آدمی که واقف به این مسئله است تلاشی برای حل آن نمی کند؟این بی مسئولیتی است به نظرم.بی حوصلگی آدمیزاد از حضور خودش.
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 و ساعت 02:54از موضوع :تأمل + نظر(2)
ارسال برای دیگران
این روزها که خانه نشین شده ام و کارم دوباره به تمام وقت کار خانگی تبدیل شده است تمام عشقم این است فرصت پیش بیاید که بروم دانشکده تا کتاب ماندلا را بخوانم. نیم ساعت راه با اتوبوس که نیاز به پیاده شدن و سوار شدن و جمعی حواس برای حساب کردن کرایه قبل از رسیدن به مقصد ندارد.شاید یک روزی گفتم چه شد که بین این کتابهای رمان حاضر و آماده هیچ کدام را انتخاب نکردم و گشتم توی کارتن های پر از وسیله کتاب ماندلا را درآوردم و شروع کردم به خواندن.آن هم کتابی به آن قطوری که جلب توجه می کند حتی وقتی ته اتوبوس می نشینم.هر جمله اش درس تازه ای است.می دانید یک چیزهایی هست که روح آدم آن را می طلبد و این گریز و انحراف ربطی به جذابیت موضوع پایان نامه ندارد.
" برای قضاوت در مورد یک ملت نباید دید که چگونه با شهروندان مهم خود رفتار می کند بلکه باید رفتار آن با پایین ترین افراد جامعه را مشاهده کرد و رژیم آفریقای جنوبی با شهروندان آفریقایی زندان خود مانند حیوانات رفتار می کرد."
* نام کتاب زندگی نامه نلسون ماندلا از رهبران جنبش ضد آپارتاید آفریقای جنوبی
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 9 ارديبهشت 1391 و ساعت 11:23از موضوع :خوانده ها و شنیده ها + نظر(0)
ارسال برای دیگران
کابوس
دیار مردگان است
غریب
ناشناخته
هول آور
بیدار که می شوی
از گوری خودخواسته برمی خیزی
گوری به دست خود،برای خود
چه باک از این کوتاه مردگی!

اردیبهشت ٩١
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391 و ساعت 08:27از موضوع :شعر + نظر(0)
ارسال برای دیگران
مشاورم قبل از تصویب پروپوزال می گفت:« این وسواست خوبه ولی بذارش برای پایان نامه ات.»و از فرهنگ دانشجویی گفت که برای تصویب پروپوزال تلاش می کنند و بعد از تصویب دیگه یادشون می ره و دوباره می رن تا نزدیک دفاع ،که استرس پیدا می کنن برای تموم کردن کار.بعد من گفتم:نه ه ه ه ه.استاد.من کار رو گذاشتم کنار. فقط به خاطر پایان نامه.خلاصه اینکه امروز رفتم فقط حال و احوالپرسی و مطمئن بودم پیرو حرفهای قبلی می گوید:کارا خوب پیش می ره؟چه قدر پیش می ره؟ و در جواب تکذیبیه حرکت پایان نامه من می گه:چراااا؟ شما که خیلی عجله داشتی؟ و من روضۀ رضوان فروردین را باید بخوانم و اضافه کنم البته کار روزنامه نگاری که نمی کنم استاد.یه کار دیگه است.ولی دیگه از امروز شروع کردم.بعد هم خداحافظ و این حرفها.
پ.ن.قطعا مجبور بودم برم که این گفتگوی پیش بینی شده انجام بشه.خب سلام کردن به استاد خوب واجبه.
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در يكشنبه 3 ارديبهشت 1391 و ساعت 04:47از موضوع :روایتی از حالم + نظر(2)
ارسال برای دیگران
به خوابم بیا
حضورت
در آنجا
چرا و چگونه ندارد


اردی بهشت ٩١
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 1 ارديبهشت 1391 و ساعت 09:13از موضوع :شعر + نظر(1)
ارسال برای دیگران
چاهی است
خشک
که کارگری بعد از کار کلنگش را به یادگار بر کناره اش باقی گذاشته است
گلو نیست
دیوار مرگ است
و موتور سواری ناشی است
صدایم
تماشاگران پی کار رفته اند
کسی نیست تا کفی بزند
و سوتی
بیچاره!
هنوز نمی داند
گلوی گرفته
یعنی کسی در انزوا
برای خودش
در دلش
سرودی غم انگیز خوانده است
فروردین 91
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در يكشنبه 27 فروردين 1391 و ساعت 02:14از موضوع :شعر + نظر(1)
ارسال برای دیگران
انگار که پایان نامه ام دود شده و رفته هوا این طوری که من چسبیدم به کار و مریضی.فکر می کردم بعد از عید درست می شه ولی هووووووووووووووووم شکلش عوض شده ماهیتش اینه که من به جز کمی از کتاب بوردیو هنوز هیچی نخوندم.ولی خب استرس هم ندارم زیاد.فقط روم نمی شه برم دانشکده به استاد راهنما یه سری بزنم.برنامه ریزی برای سفرهای یکی دو روزه و خریدای  خونه ی بعد از این و کلاس تابستونه و ...این چیزا مهمه .می دونید که... Laughing
پ.ن.دلم هوای محسن دارد این روزها...آااااای هم اتاقیها ... .
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در جمعه 25 فروردين 1391 و ساعت 05:25از موضوع :روایتی از حالم + نظر(2)
ارسال برای دیگران
نفسم بالا نمی آید...این چند روز که قرصها را کم کرده ام و قرصها به روزهای تمام شدنشان نزدیک می شوند التهاب باز هم برگشته است...باز همان حال و احوال شبه سرماخوردگی،عطسه های شبانه، صبحانه، ظهرانه و همه وقت که تلاش بدن من است برای رسیدن به اکسیژن بیشتر  بدون مشورت با من.
نفسم بالا نمی آید باز هم...این چند روز بدون التهاب و حساسیت حداقل خوابم خوش بود هر چند باز هم دهانم باز بود...تلاش بدن من برای رسیدن به اکسیژن بیشتر بدون مشورت با من.
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 21 فروردين 1391 و ساعت 12:06از موضوع :روایتی از حالم + نظر(2)
ارسال برای دیگران
دیالوگ تکراری: باز هم خوابگاه...
پ.ن.ششمین سالی است که از تعطیلات نوروزی برمی گردیم و این جمله را می گوییم و آخرین سال...
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در شنبه 19 فروردين 1391 و ساعت 11:49از موضوع :روایتی از حالم + نظر(0)
ارسال برای دیگران
وقتی بلد نیستی بچه بزرگ کنی برای چی بچه رو بدبخت می کنی آخه...
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در سه شنبه 15 فروردين 1391 و ساعت 05:03از موضوع :تأمل + نظر(5)
ارسال برای دیگران
مثل خاکستر مرده ای است
یادت
عزیز
از دست رفته
سوخته
به دریا می ریزمش
پراکنده می شود و به من برمی گردد
در هر موج
فروردین٩١
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 14 فروردين 1391 و ساعت 11:37از موضوع :شعر + نظر(1)
ارسال برای دیگران
آدمهایی هستند که دیگر دوست ندارم تلاش کنم تا حرفم را، دردم را و خواسته هایم را بفهمند.مبارزۀ بیهوده ای است... .
|لينك ثابت| نوشته شده توسط سمیرا در دوشنبه 14 فروردين 1391 و ساعت 01:44از موضوع :تأمل + نظر(1)